علیرضا گودرزی مدیرعامل جامعه خیرین به دیار باقی شتافت
زندگینامه
در اواخر سال ۳۷( در شناسنامه متولد اول فروردین ۳۸ می باشم )در ماه مبارک رمضان در یک خانواده متوسط به پایین در شهر مقدس قم بدنیا آمدم.پدرم یک معلم ابتدایی بود که در اوایل شغل کاری خود در روستاهای اطراف قم نظیر جنداب بکار اشتغال داشت . هنوز چند صباحی از بدنیا آمدنم نمی گذشت که پدر بزرگ پدریم فوت نمود و پدرم مسئولیت بزرگ کردن برادران و خواهرانش را نیز عهده دار شد . ازطرفی مادرم نیز در کودکی مادش را از دست داده بود و در دامن نامادری بزرگ شده بود و پدر ایشان نیز در همان سالهای بدنیا آمدنم را نیز از دست داده بود. بنابراین بنده هیچ یک از پدر بزرگهای نازنینم را بیاد نمی آورم.و بهمین لحاظ مادرم بشدت به بچه ها و خانواده شوهرش وابسته شده بود.منزلی را در کودکی بیاد می آورم که در محله جویشور بوده و بسیارکوچک بود که بعدها پدرم آنرا با یک فرش دستبافی معاوضه کرده و خانه جدیدی را در کوی ادیب بالاتر از آنجا ساخت و به آنجا منتقل شدیم از آن خانه قدیمی خاطره ای که در ذهنم دارم این بود که در حیاط این منزل چاهی وجود داشت که از آنجا آب می کشیدیم و یک بار بدرون آن می افتم که میخهایی در دهانه چاه به شکمم گیر نموده و مانع افتادنم می شود و هنوز آثار انها بر روی شکمم وجود دارد.قبل از من خواهرم افتخارالسادات بدنيا آمده بود و پس از من نيز خواهرم زهرالسادات و سپس برادر م سيد عليرضا به جمع خانواده پيوستند.
دوران ابتدايي:
کلاس اول تا سوم را در یک مدرسه ابتدایی در کوچه پس کوچه های چهار مردان بنام جعفری گذراندم .پدرم معلم کلاس چهارم همان مدرسه بود و روزها با یک دوچرخه باهم به این مدرسه می آمدیم. پدرم در کلاس تدریس خود بسیار سخت گیر بود بهمین علت دوستان همکلاسیم می گفتند سال دیگر به مدرسه دیگری خواهند رفت. یادم می آید که یک روز معلم کلاس دومم که یک روحانی بنام آقای انصاری بود مشقهای مرا مشاهده کرد و چون در آنها دقت نکرده و بدخط نوشته بودم بسیار آشفته و عصبانی شد و دست مرا گرفت و به جلوی درب کلاس پدرم آورد و شکایت مرا به پدرم کرد و در جلوی پدرم با یک ترکه چوب چندین بار محکم به کف دستم کوبید و من در حالیکه اشک می ریختم مظلومانه کف دستم را برای آقا معلم باز می کردم تا او به تنبه خود ادامه دهد و پدرم براین کار نظارت می کرد اگرچه آنروز بشدت از معلم خود ناراحت شدم ولی این موضوع باعث شد تا خطم خوب شود و امروز ان متنفع شوم.
سال سوم را به مدرسه ادیب که در نزدیکی منزلمان بود و بصورت ملی اداره مشد رفته و در آنجا ادامه تحصیل دادم . مدیر مدرسه آقای سید جواد برقعی بود که خدا رحمتش کند مرد شریفی بود و ناظم مدرسه هم آقای برقعی که بسیار از او حساب می بردیم. حتی در زمانی که در کوچه منزلمان فوتبال می کردیم تا فریاد می زدند آقای برقعی آمد فرار می کردیم.آن زمانها در دست بسیاری از معلمان ترکه چوب بود و یکی از وسایل اصلی برای اداره مدرسه و کلاس محسوب می شد. بیاد دارم بعضی از روزها در مدرسه شایعه می شد که قرار است امروز از باغهای اطاف ترکه چوب بیاورند آنروز را با وحشت می گذراندیم و از پنجره های کلاس بیرون را نگاه می کردیم...